جمعه 16 اردیبهشت 1390  04:45 ب.ظ

  همان‌گونه كه قبلا اعلام كردیم، وبلاگ کلوپ چشمه در اواخر سال 89 فیلـ‌تر و سپس مسدود شد. این اتفاق:
- باعث شد بفهمیم گاهی بدون این که هیچ نوشته سیاسی یا مجرمانه‌ای در یک وبلاگ وجود داشته باشد می‌تواند حذف شود!
- باعث شد بفهمیم سرویس بلاگفا به آن خوبی که فکر می‌کردیم (یا توقع داشتیم) نبوده. بلاگفا حتا حاضر نشد یک فایل پشتیبان از نوشته‌های وبلاگ قبلی را در اختیارمان قرار دهند!
- باعث شد بفهمیم سرویس گوگل ریدر (گودر) چه نعمت بزرگی است؛ چراكه از طریق آن توانستیم به بخش زیادی از آرشیو سه - چهار ساله وبلاگ قبلی‌مان دست پیدا كنیم.
- باعث شد بفهمیم وبلاگ‌های خارجی با همه‌ی امکانات و مزایایی که دارند به صورت پیشفرض فیلــ‌تر شده‌اند و ناچاریم همچنان با سرویس‌های ایرانی كار كنیم.
- باعث شد بفهمیم اعضای کلوپ چشمه به ما بسیار لطف دارند و با جدیت تمام پیگیر راه‌اندازی وبلاگ بوده‌اند.

مطالب برگزیده‌ی وبلاگ قبلی، به تدریج به این وبلاگ افزوده خواهد شد...


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 اردیبهشت 1390
نظرات()       

 

حفره ها گروس عبدالملكیان چاپ سوم

لب بر تیغ حسین سناپور چاپ اول

بونوئلی ها لوئیس بونوئل شیوا مقانلو چاپ دوم

برای سنگ‌ها سارا محمدی اردهالی چاپ اول

همه‌ی افق فریبا وفی چاپ اول

یوسف آباد، خیابان سی و سوم سینا دادخواه چاپ هفتم

قلابی و چند داستان دیگر رومن گاری سمیه نوروزی چاپ دوم

قصه‌گو ماریو بارگاس یوسا یحی خوئی چاپ اول

شبانه ها: پنج داستان موسیقی و شب كازوئو ایشی گورو علیرضا كیوانی‌نژاد چاپ سوم

این برف كی آمده... محمود حسینی‌زاد چاپ اول


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 تیر 1390
نظرات()       
یکشنبه 5 تیر 1390  09:30 ب.ظ

مجموعه‌ی «حفره‌ها»، چهارمین مجموعه‌ی شعر گروس عبدالملکیان، شاعر جوان است که به تازگی منتشر شده است.
 
نشست هفتگی شهرکتاب در روز سه‌شنبه ۷ تیر ساعت ۱۶:۳۰ به نقد و بررسی مجموعه‌شعر «حفره‌ها» اختصاص دارد که با حضور فرزان سجودی، مهرنوش قربانعلی، علیرضا عباسی و گروس عبدالملکیان در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم برگزار می‌شو.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
یکشنبه 3 بهمن 1389  09:06 ب.ظ

 

به اطلاع اعضای محترم كلوپ و علاقه‌مندان نشر چشمه می‌رساند:

اخباری كه احتمالا درباره‌ی تعطیلی كتاب‌فروشی چشمه به گوش‌تان رسیده، نادرست است و این كتاب‌فروشی، به پشتوانه‌ی مشتریان خوب و وفادارش، پابرجا خواهد ماند و قصد تعطیل شدن ندارد؛ به هیــــــچ وجه من الوجوه!

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
چهارشنبه 29 دی 1389  09:08 ب.ظ
نوع مطلب: (دسته بندی نشده ها ،) توسط: مدیر وبلاگ

 
کار "کتاب" و "كتاب فروشی"،
همچون بار شیشه‌ی مردی‌ست که از دروازه‌ی شهری می‌گذشت.

گزمه‌ای چوبی بر آن نواخت و پرسید:

«بارت چیست؟»

مرد گفت:

 
«یکی دیگر بزنی، هیچ!» 
 


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 اردیبهشت 1390
نظرات()       
پنجشنبه 7 شهریور 1387  08:05 ب.ظ

ساعتی قبل، مراسم جشن كلوپ چشمه به پایان رسید. برای قسمت اول گزارش، فقط همین را بگویم كه:

- هر كس نیامد بدجوری ضرر كرد. همه چیز این برنامه خاطره‌انگیز بود.
- آقای كیائیان عزیز، سنگ تمام گذاشته بود و رسم مهمان‌نوازی را، تمام و كمال به‌جا آورده بود.
- فیلم و عكس های این مراسم از ابتدای هفته‌ی آینده در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.
- آرم و لوگوی جدید كلوپ نشر چشمه هم معرفی شد. از زحمت خانم بهاره جنت خواه (و سایر دوستانی كه زحمت كشیده بودند و طرح‌های پیشنهادی خود را ارسال كردند) بسیار سپاس‌گزاریم.


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()       
چهارشنبه 6 شهریور 1387  08:05 ب.ظ

(مطلب زیر، از وبلاگ http://safzav.wordpress.com نقل شده است)
 
آدم‌ها به بهانه‌های مختلف دور هم جمع می‌شوند. اما این دور هم جمع شدن آن موقع هیجان انگیز می‌شود که بهانه‌اش کتاب باشد. بهانه‌اش کتابفروشی هم سن و سال خودت باشد.

بهانه جمع شدن که کتاب باشد، آن وقت همه جور آدم می‌شود ببینی. از حرفه‌ای‌هایی که کسب و کارشان ادبیات است، مانند نویسنده‌ها، مترجم‌ها، ویراستارها و … بگیر تا مخاطبان عامی مانند من که تنها دوست دارند کتاب بخوانند و آنچنان فوت و فن این رشته سرشان نمی‌شود.

امروز در سالن همایش موسسه محک آدم‌هایی به بهانه‌ کتاب دور هم جمع شده بودند. آدم‌هایی که وجه مشترکشان “چشمه‌ای” بودنشان بود. چشمه‌ای‌هایی با جایگاه همان حرفه‌ای‌های دنیای ادبیات تا چشمه‌ای‌هایی که دلبسته این فروشگاه و آدم‌ها و کتاب‌هایش هستند.

پیش از این درباره کلوپ مشتریان نشر چشمه نوشته بودم. مراسم امروز که به مناسبت بیست و چهارمین سالگرد تاسیس چشمه برگزار شده بود، بهانه‌اش یک جورهایی ادای دین و تقدیر مشتری‌های چشمه از بنیان‌گذاران این کتابفروشی و انتشاراتی بود. نویسنده‌ها و همکاران قدیمی چشمه آمدند و از خاطره‌هایشان گفتند. کیاییان‌ پدر و پسر از چشمه‌شان که این 24 سال پا به پایش جلو آمده‌اند گفتند و ما نشستیم و گوش دادیم و کیف کردیم.

آنجا آدم‌ها هم را می‌شناختند و ما که ادبیات باز حرفه‌ای نبودیم غریب و بی‌کس برای خودمان می‌گشتیم و با انگشت آدم‌های آشنا را به هم نشان می‌دادیم!! البته این حرف پیاز داغش کمی زیادی زیاد است و ما اینقدرها هم غریب نبودیم! لذتی داشت دیدن چند آشنا و دوست قدیمی و فهمیدن و کشف لایه‌های دیگر آدم‌ها. هیجان‌انگیز بود دیدن مترجم کتابی که اینقدر دوستش داری و اصلا فکرش را هم نمی‌کردی روزی در چنین جایی ببینی‌اش. مترجم کتاب “همه ما سهمی از زمین هستیم”، آقای امید خادم صبا را می‌گویم. همان کتاب کوچک و جمع و جور هیجان‌انگیزی که فلسفه فکری سرخپوست‌ها نسبت به طبیعت و محیط‌زیست در تار و پودش است.

کتاب … کتاب … چقدر هیجان‌انگیز است چنین دلیلی داشته باشی برای دور هم جمع شدن … چقدر هیجان‌انگیز است روزی در سال‌های دور کسی کاری را شروع کرده باشد و این همه سال پایش ایستاده باشد تا روزی مثل امروز آدم‌هایی از چند نسل دور هم جمع شوند و حرف مشترک داشته باشند …

کیاییان پدر در صحبت‌هایش می‌گفت حالا بعد از چهل سال پر از خوشبختی است، غرق در نعمت … نعمت اینکه در راهی باشی که خودت آن را ساخته‌ای، نعمت داشتن کاری که خودت آن را خواسته‌ای، نعمت بودن پاهایت در عشق به جایی که هستی و کاری که می‌کنی … دلم می‌خواهد چهل سال دیگر من هم به جایی که ایستاده‌ام نگاه کنم و لذت ببرم از قله‌ای که رویش ایستاده‌ام، از راهی که ساخته‌امش، از کاری که خواسته همیشگی‌ام بوده است …
 
(مطلب زیر، از وبلاگ http://safzav.wordpress.com نقل شده است)


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()       
سه شنبه 5 شهریور 1387  07:56 ب.ظ


نقل از وبلاگ دفتر تجربه ها
 
من عضو كلوپ هستم، خوشحالم هستم!
گردهمایی اعضای کلوپ مشتریان نشر چشمه است. گردهمایی 1140 نفر از کسانی که کتاب خواندن و خرید کردن از کتاب فروشی نشر چشمه وجه مشترکشان است. برای اولین بار است که دور هم جمع می‌شویم. از یک طرف تعداد اعضا به هزار رسیده و از طرف دیگر بیست و چهارمین سالگرد تاسیس نشر چشمه هم هست. قرار است همه کسانی که طی این 24 سال به نحوی با چشمه مرتبط بوده‌اند و به آن رفت و آمد داشته‌اند دور هم بنشینند و از خاطرات و حرف‌هایشان بگویند. با این کار یک جورهایی بگویند از این که نشر چشمه وجود دارد خوشحالند و از حسن کیاییان (بنیان‌گذار نشر چشمه) به خاطر تاسیس و حفظ آن ممنونند.
مراسم جایی در آن سر تهران است. لبه شمال شرقی نقشه... اگر نقشه‌تان کوچک باشد شاید حتی از لبه‌های نقشه هم بیرون بیفتد! سالن آمفی‌تئاتر بیمارستان محک، جایی در میانه‌های بلوار اوشان. از نظر زمانی نه خیلی زیاد اما از نظر مسافت یک عالم طول می‌کشد تا به مقصد برسیم. (فعل رسیدن جمع بود چون فرایند رسیدن را همراه با صفورا به انجام رساندیم!) نقشه به دست، پرسان، پرسان و با اعمال شاقه بیمارستان را می‌یابیم و همان دم در چهره آشنای کاوه کیاییان (مدیر فروشگاه چشمه) را می‌بینیم و سلام و خوشامدگویی.
وقتی به این فکر می‌کنم که در چه جمعی هستم احساس خیلی خوبی پیدا می‌کنم. در کنار آدم‌هایی که شاید بارها و بارها در فروشگاه چشمه کنار هم (یا شاید هم غیر کنار هم!) در قفسه‌های کتاب سرک کشیده‌ایم، گشت زده‌ایم، خرید کرده‌ایم و چشمه یک جورهایی پاتوق دایم یا غیردایم‌مان بوده است. وجه مشترکمان است و یک جورهایی هوادارش محسوب می‌شویم. فکر کردن به همین چیزهاست که لبخند به لبم می‌آورد و باعث می‌شود احساس خوشایندی پیدا کنم.
این جا پر از آدم‌های مهم و معروف است اما من اغلب‌شان را نمی‌شناسم! وقتی از نویسنده‌ها دعوت می‌شود که روی سن بیایند و خاطره‌ای از چشمه بگویند این احساس نشناختن و بی‌سوادی‌ام تشدید می‌شود! برای دعوت هر نویسنده جملاتی از قول آقای کیاییان درباره‌شان خوانده می‌شود و فهرست کتاب‌هایشان هم نام برده می‌شود. در اغلب موارد نمی‌توانم نویسنده را از روی فهرست کتاب‌هایش حدس بزنم!
کاوه کیاییان اولین کسی است که صحبت می‌کند. در جای جای صحبت‌هایش به بحث پایداری و تداوم یک فعالیت می‌پردازد و این که چقدر جمع‌های کلوپ گونه در ایران کم داریم. حر‌ف‌هایش بسی به جا و دلپذیر است.
راستی چشمه متولد 63 است و 24 سالش است. درست هم‌سن من. و فکر کن که 24 سال تداوم داشتن چه کار بزرگی است در این سرزمین موقت و زودگذر! آن هم در عرصه نشر! (یاد تداوم 50 شماره‌ای شهروند امروز می‌افتم که چندی پیش بزرگ داشته شد. خدا سایه این دو دلخوشی را از سرمان کم نکند!)
کلیپی از دیروزها و امروزهای چشمه پخش می‌شود و من همچنان این آدم‌های مهم و معروف را نمی‌شناسم! دوست داشتم این دور هم جمع شدن بیشتر شکل کلوپی داشت تا همایشی! یک سالن با میزهای عصرانه که آدم‌ها در آن می‌چرخیدند و می‌نشستند به گپ زدن. مراسم امروز نسبتا رسمی است. شاید به خاطر 24 سالگی چشمه، شاید به خاطر حضور بزرگان و شاید هم به خاطر اولین بار بودنش که هنوز آدم‌ها چندان هم را نمی‌شناسند. دوست دارم اگر تکراری در کار باشد (که امیدوارم باشد) مراسم کلوپ گونه‌تر برگزار شود.


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()       
دوشنبه 4 شهریور 1387  07:49 ب.ظ


(مطلب زیر، از وبلاگ صید قزل آلا در مدرسه نقل شده است)

آب‌تنی در چشمه‌ی معبد عشق

•محک رو دوست دارم؛ حتی اگه اون سر ِ دنیا باشه و مجبور باشیم n تا ماشین رو سوار و پیاده بشیم تا بهش برسیم. مکانِ اون، چنان منتها الیه شمالی ِ تهران واقع شده و اطافش اون قدر صخره هست که به لیلا میگم: احساس می کنم با چادر اومده‌ام کوه!

•وقتی یک عدد آدم ِمازندرانی مجری باشه و وقتِ برنامه هم محدود باشه، چی میشه؟ آخر ِ fast motion! البت از حق نگذریم اجرای خوبی داشتند این جنابِ مدیر ِ وبلاگ نشر چشمه.

•وقتی پسر آقای کیائیان با اون دوز ِ بالای اخم، نوشته‌ی احساسی و نوستالژیکش رو می خونه و نشر چشمه رو برادر کوچکتر خودش می‌دونه، آدم دلش میخواد بگه: پسر کو ندارد نشان از پدر! حالا شده به اندازه‌ی انبوهِ اخم!

•بچه‌های بهزیستی ورامین برنامه اجرا می کنن و کِیف می‌کنم. معلولیت جسمی و حرکتی‌شون نتونسته ذره‌ای از اعتماد به نفسشون رو بگیره. تبارک الله!

•بهار مشیری فرزند فریدون مشیری، میاد بالا و نوشته‌ای رو می‌خونه که پدرشون به آقای کیائیان نوشته و نمی‌دونم چه اصراری داره که این نوشته رو یک نوشته‌ی طنز بدونه؛ در حالی که جدی‌ترین عبارات توش به کار رفته و همه‌اش در مورد مسائل کاریه.

•من به خانم سعیده قدس عاشق شده‌ام! کی هستن ایشون؟ بنیانگذار موسسه‌ی محک. میگه که اساساً به این خاطر رفته سراغ چنین کاری که خودش مادر ِ یک فرزند سرطانی بوده و دلش نمی‌خواسته ببینه که مادرانِ کودکانِ سرطانی، به خاطر ظاهر نامناسب یا شرایط نامساعد مالی، تحقیر میشن. دلم غنج میره وقتی به موسسه‌ای که بنیانگذارش بوده میگه "معبد عشق" و حسودی‌ام درد میگیره از این همه عشق. از کرامت انسانی حرف میزنه و در کنار این‌ها بُعد دیگه‌ای از شخصیت آقای کیائیان رو نشون میده؛ اینکه ایشون در ارتباط نزدیک با این موسسه هستن.

•آقای کاظم فرهادی میان بالا و با عنوان جالبِ "میرابِ چشمه" از آقای کیائیان نام می‌برن و از اخم‌های ایشون شدیداً یاد می کنن.

•وای که چقدر آقای شمس لنگرودی، که ایشون هم دوست آقای کیائیان هستن، با حال حرف می‌زنن. طنزشون رو دوست دارم. از قدیم‌ها میگه، که شعرهای نادر نادرپور رو دوست داشته و می‌خواسته دنیا رو عوض کنه. دنبال آدم‌های مثل خودش هم می‌گشته که دو تا آدم اخمو یعنی آقای فرهادی و آقای کیائیان، همکلاسی‌شون میشن. بعدها می‌فهمه با این رمانتیک بازی‌ها نمیشه دنیا رو تغییر داد و باید شعر شاملو رو بخونه؛ کتابش رو پیدا نمی‌کرده تا اینکه آقای کیائیان کتاب رو بهش میده و با هم دوست میشن. خیلی جالبه که میگن: شما که میگید اون دوران بهشت بود؛ کجا بهشت بود؟ کتابِ شاملو قدغن بود و پیدا نمی‌شد!

•از حرفهای آقای حسن میرعابدینی چیزی یادم نمیاد، چون توی سالن نبودم.

•خانم میترا الیاتی (که کافه پری دریایی رو قبلاً از ایشون معرفی کرده بودم) از این میگه که یه روزی فکر میکرده که آیا روزی می‌رسه که کتابش رو چشمه چاپ کنه؛ و حالا این آرزوی برآورده شده‌اش براش خیلی عزیزه. بر خلافِ همه که از بد اخم بودنِ آقای کیائیان حرف می‌زنن، میگه که ایشون رو همیشه لبخند به لب دیده.

•از اول منتظر حضور این مترجم دوست داشتنی بودم که بالاخره میان و من ذوق مرگ میشم. احمد پوری رو توی کیفم دارم (منظورم کتاب‌هاشونه): هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!، در بندر آبی چشمانت؛ آوردمشون که برام امضاء کنن؛ اما بسی دیر شده و باید بریم.

•تا بلند میشیم سروش صحت میاد و میگه که فهمیده که امسال چشمه 24 ساله شده و بنابراین 24 ساله که داره از چشمه کتاب میخره... دلم میخواد بقیه‌ی حرف‌هاش رو بشنوم و تا آخر هم بمونم، اما قیافه‌ی لیلا داد میزنه که هویجوری هم کلی دیر شده.

•ساعتِ ده شبه و توی مترو نشسته‌ام و به بزرگترین عقشولی زندگی‌ام، کتاب، فکر می‌کنم. 24 سال پیش آقای کیائیان با امکانات کم و در شرایط نامناسب، کار این نشر رو شروع کرده‌ان. کار بزرگیه اینکه این نشر هنوز سر پاست و اینهمه آدم هستن که خاطرات خیلی خوبی از کتاب فروشی‌اش و کتاب‌هاش دارن. حالا دارم به بزرگترین آرزوی زندگی‌ام فکر می کنم!

(به نقل از وبلاگ صید قزل آلا در مدرسه )



  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()       
یکشنبه 3 شهریور 1387  07:55 ب.ظ


سخنرانان مراسم محك:

- خانم‌ها: فرشته ساری، میترا الیاتی، سعیده قدس، بهار مشیری 
- آقایان: كاوه كیائیان، علی دهباشی، احمد پوری، سروش صحت، محمد شمس لنگرودی، حسن میرعابدینی، كاظم فرهادی، صدیق تعریف، حسن كیائیان

مهمان‌های كه در این مراسم حضور داشتند:

- خانم‌ها: فرمهر منجزی، مهسا محب علی، صوفیا محمودی، شیوا مقانلو، شیوا حریری، كبوتر ارشدی، سارا سالار
- آقایان: هوشنگ مرادی كرمانی، ع. پاشایی، حسن مرتضوی، حسن طبری، هرمز قدكپور، رضا خاكی‌نژاد، مهدی یزدانی خرم، امیر احمدی آرین، وحید پاك طینت، پیمان هوشمندزاده، بابك مشیری، سجاد گودرزی، آرش نصرت اللهی، سهیل آصفی، آهنگ حقیقت

 متن صحبت‌های آقای حسن كیائیان:

گاهی اوقات فكر می‌كنم اگر قرار بود تمامی نعمت های جهان به‌تساوی بین آدم‌ها تقسیم شود، می‌بایست خیلی كمتر از آن چه كه اكنون در اختیار دارم نصیبم می‌شد؛ شغلی كه به داشتن آن می‌بالم، دوستان اهل قلمی كه به آن‌ها افتخار می كنم، مشتریان كتابفروشی‌ام كه در این بیست و چند سال، تنها نگاهی محبت‌آمیز از سوی آنان تمام خستگی‌ها را از تنم بیرون می‌كند، همكارانی كه نقطه قوت نشر چشمه هستند و به آن‌ها می‌بالم، همسر و فرزندانی كه ستون‌های سقف نشر چشمه‌اند و عشق، اقیانوسی كه كف پایم در آن تر شده است.
نوجوان یك‌لا قبال شمالی كه وقتی در سال 48 از شهرش بیرون زد؛ در حالی كه هیچ‌یك از اینان را در انبان خود نداشت، در این چهل سالی كه بر او گذشته چه گنج شایگانی را برای خود مهیا كرده است. گمان نكنم تعداد كسانی كه در زندگی‌شان، این همه نعمت را یك‌جا داشته باشند از تعداد انگشتان یك دست هم تجاوز كند.
معلمان بزرگم، دوستان اهل قلمی كه در این جمع حضور دارند، بزرگانی كه دیگر در جمع ما نیستند و فریادشان هرگز از یادم نمی‌رود و آنانی كه هستند ولی در جمع امشب ما حضور ندارند، من و نشر چشمه وامدار همه‌ی اینانیم.
می‌گویند شكر نعمت موجب فراوانی نعمت است، حرفی نیست، حاضرم شكرگزار باشم، اما چه نعمتی افزون بر این گنج بی‌پایان نصیبم خواهد شد؟
می‌ماند این كه شاید وقتی دیگر ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()       
شنبه 2 شهریور 1387  07:20 ب.ظ

1- فیلم مراسم نابود شد!
محک از ما خواسته بود که کسی از مراسم فیلم‌برداری نکند و خودشان با 3 دستگاه دوربین مداربسته این کار را انجام دهند. ما هم ساده و بی‌تجربه و شهرستانی، قبول کردیم. بعد گفتند که به دلیل قطع برق در زمان رندر شدن فیلم، هارد دستگاه سوخته و فیلم بی فیلم! (کسی نداند فکر می‌کند در کشوری زندگی می‌کنیم که هیچ‌وقت برق قطع نمی‌شود و قطع برق، یک اتفاق نادر است!) البته در این دو هفته، بچه‌های اتاق فرمان تلاش کردند که اطلاعات هارد را برگردانند، اما نشد.
این خبر از چندین جهت ناراحت کننده بود:
- کسانی که نتوانسته بودند بیایند، از دیدن مراسم محروم شدند. حتا خود من هم در آرزوی دیدن فیلم مراسم بودم.
- به بچه‌های بهزیستی ورامین قول داده بودیم فیلم مراسم را به آن‌ها بدهیم تا برنامه‌ای را که اجرا کرده بودند به دوستان‌شان نشان دهند.
کاش مسئولین محک، وقتی این قوانین عجیب را "تحمیل" می‌کردند، به این هم فکر می‌کردند که امنیت لازم را برای اطلاعات کامپیوتری‌شان فراهم کنند. به همه‌ی کسانی که می‌خواهند در این سالن مراسمی داشته باشند توصیه می‌کنم گول کلاس ظاهری آن را نخورند و به تعداد لازم فیلمبردار به همراه داشته باشند تا مثل ما، آرزو به‌دل نمانند.2- کاوه‌ی عزیز بالاخره امشب عکس‌های مراسم را برایم ایمیل زد.
محک گفته بود فقط یک نفر اجازه‌ی عکاسی از مراسم را دارد و چشمه هم یک نفر را به‌عنوان عکاس معرفی کرده بود. وقتی عکس‌های مراسم را دیدم بهت زده شدم: پس بقیه‌ی عکس‌ها کجاست؟
به کاوه زنگ زدم و گفتم: چرا فقط عکس چهره‌های ادبی را فرستادی، پس بقیه‌ی عکس‌ها کو؟
گفت: این عکاس ما فقط از "چهره ها" عکس می‌گیرد و برای این مراسم توجیه نشده بوده
حالا شرمنده‌ی کسانی هستیم که برای‌شان نه فیلمی داریم نه عکسی!
3- و حالا خاطره های خوبی كه باقی ماند:
- اظهار لطفی که چند نفر از دوستان حاضر جلسه داشتند و خیلی زود، در وبلاگ‌های‌شان گزارش مراسم را ثبت کردند؛
- صحبت‌های شیرین سخنران‌های مراسم، که البته نصفه و نیمه شنیدم‌شان و چقدر دلم می‌خواست یک‌بار دیگر به حرف‌های‌شان گوش بدهم؛
- اعتماد به‌نفس فوق‌العاده‌ی بچه‌های ورامین موقع اجرای برنامه‌شان (در حالی که پاهای من می لرزید وقتی پشت تریبون بودم)؛
- حرف‌های حسن کیائیان، که بعضی جمله‌هایش را هنوز زمزمه می‌کنم پیش خودم، به همراه خاطره‌ی مهمان‌نوازی و دریا دلی او؛
- و چند عکس یادگاری از مراسم آن شب ...



  • آخرین ویرایش:شنبه 17 اردیبهشت 1390
نظرات()